-
تاریخ: 1401/10/28 ساعت: 1:24
نمیشود نمیشود چشمانت را دید نمیشود نمیشود لبخندت را دید نمیشود تو را دید و شاعر نشد میبنی نارنجی میبینی چنان از خاکستری بودنمان آبی شده ام نگاهت پاک ای خوب Adblock test (Why?)
روز روز توست
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 0:56
از پس تمام روز' href='/last-search/?q=روز'>روزها و لحظه ها میآیند لحظه های مقدس.. نمیدانم از کی نه مقدس شد برایم.. آمدی تو در نهمین روز، میآیی همچنان در نهمین روز .. میدانی میدانی اگر خیالت را بفرستی چه ارمغانی برایت میآورد؟ چیزی که جز در ذهن و قلب کسی نمیگنجد مگر تو، آنهم تنها زمانی که باور داشته ...
من شهریوریم انگار
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 0:56
وقتی زمان ها می آیند تا به روز آغاز تو برسند وقتی ثانیه ها طی میشوند تا همه چیز به تو ختم شود وقتی تو چشم می گشایی تا من خود را به گونه ای دیگر ببینم، گم میشوم در خود گم میشوم در تو و در هزارتوی بودنمان.. یادت می آید نه های مقدس را که با تو معنا میشد؟ یادت می آید رنگ خون من را ؟ یادت می آید نارنجی ؟...
دیدگانت روشن باد
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 0:20
روزی ساعتی لحظه ای درخشیدی نور دادی من هم که چنان زمین از برای جذبه نورت.. متولد که میشوی همه چیز نو همه چیز جدید ، به دنیا که میآیی همه چیز را میخواهی کشف کنی. من زمین بودم بکر، در من به دنیا آمدی.. میگفتند آنهایی که قبل از ما در هم آغاز گرفتند که آسمان در لحظه آغاز نارنجی بود و نقطه شروعت چنان درخ...